«گردان پشت ميدون مين رسيده و زمين گير شده بود. چند نفر رفتند معبر باز كنند. او هم رفت، 15 ساله بود. چند قدم كه رفت، برگشت. يعني ترسيده؟! خب! ترس هم داشت! او اما، پوتين هايش را به يكي از بچه ها داد و گفت؛ تازه از گردان گرفتم، حيفه! بيت الماله!... پابرهنه رفت!... راستي 3هزار ميليارد تومن چندتا پوتين ميشه؟!»
«راز» طالب زاده برنامه های آخر خود در ماه رمضان را روی آنتن می برد اما امیدواریم این رازها هم چنان پا برجا بمانند. چرا که هنوز رازهای زیادی مانده که طالب زاده از آنها سخن نگفته است. این رازها را تنها بچه حزب اللهی ها می توانند در رسانه بازگو کنند که یقینا طالب زاده یکی از آنها است.
ادامه مطلب
فردا روز قدس است. به برکت بی خوابی که به سراغم آمده و یک دستگاه گیرنده ی دیجیتالی که به تازگی خریده ام در حال پرسه زدن در شبکه های تلویزیونی بودم که دیدم آی فیلم، بازمانده را گذاشته است. با اینکه بارها و بارها این فیلم را دیده بودم اما باز به تماشایش نشستم و باز انگار همان بار نخستی است که در ده سالگی این فیلم را می بینم با تب و تاب داستان بالا و پایین می شدم. اگرچه در انتهای فیلم برقمان رفت اما به برکت برنامه ریزی دقیق مدیران محترم سیما توانستم پس از نیم ساعت که برق آمد دقیقا ادامه ی آنجایی که ندیده بودم را از شبکه ی سوم ببینم . بگذریم...
در طول این سالیان فیلم ها و سریالهای متعددی با موضوع آرمان رهایی قدس شریف ساخته شده است. کوتاه، بلند، مستند، داستانی، سریال ، نماهنگ و .... . لیکن از نظر من به جرئت می گویم هیچ یک ، هیچ یک حتی مدار صفر درجه که به گونه ای خاص با آن خاطره دارم نمی تواند با بازمانده که ستاره ی درخشان آسمان سینمای قدس شریف است یارای تنافس داشته باشد. بازمانده فیلمی است با داستانی فوق العاده قوی که حتی اگر نقصی بر آن وارد باشد که نیست ، آنقدر درست چفت و بست خورده که بیننده را تا لحظه ی آخر میخکوب می کند و با اینکه تو داستان را می دانی و فیلم را می بینی ممکن است در دل بگویی نکند داستان جور دیگری تمام شود و این اوج کار مرحوم داد است.
نکته ی جالب اینجاست که درونمایه ی اصلی داستان دقیقاً الهام گرفته از داستان موسی است و حول و حوش کودکی می چرخد که به گونه ای نماد آزادی فلسطین است. موسی (ع) به تقدیر الهی در خانواده ای رشد یافت که دشمن ذاتی وی بودند و اینک فرحان (موشه) می رفت که در دامان خانواده ای اسرائیلی بزرگ شود و صفیه همچون مادر موسی به نجات وی می آید و خود را دایه ی او می خواند.
اگرچه پلان به پلان فیلم زیباست اما برای من زیباترین قسمت فیلم، سکانس آخر و اوج آن لحظه ایست که صفیه در حال و بیم و امید شروع به خواندن آیت الکرسی می کند و باز با آمدن شمعون شوک دیگری به بیننده وارد می شود.
من مرحوم داد را از نزدیک ندیده ام و اگرچه در زیتون سرخ از ایشان تقدیر شد اما به دلیل کسالت به مراسم نیامد. از خط سیاسی ایشان هم چیزی نمی دانم و کاری ندارم که در انتهای همین فیلم، نخستین نامی که از او تشکر می شود کسی است که اکنون به عنوان لیدر لندن نشین جنبش سبز از او یاد می کنند ؛ ولی خواستم با این چند خط کمترین کاری که می کنم این باشد که یادی از این کارگردان بکنم که به حق فیلمی فاخر در حوزه ی سینمای قدس به یادگار گذاشته است. منظورم از فیلم فاخر فیلمی است با داستانی تودار، سراسر سرشار از حمیت و غیرت اسلامی و عاری از هرگونه شعارزدگی . . .
برای شادی روحش فاتحه...
راستش دلم خیلی گرفته بود...
چرخی در سایت آقا می زدم
با دیدن این عکس
غم از دلم رفت
باور کن!
