تبليغاتX
خونابه
خونابه
זרע-זורע עולה יקצר אוז
خونابه . . .  يعني  هجه...! به همين قشنگي!  همين
آیا ما هم وظایف‌مان را انجام می‌‌‌دهیم؟
محمد مهدی دادمان*
از روز شنبه بعدازظهر كه دكتر فخرایی -دبیر همایش سوم نخبگان جوان- به من گفت صحبت‌‌‌هایم را برای دیدار رهبری آماده كنم، شروع كردم به فكر و مشورت. تصمیم داشتم صحبت را به دو بخش تقسیم كنم. چرا كه از یك طرف به نظر می‌‌‌آمد بالاخره یك‌‌‌جا باید به حرف آمده و با زبان بی‌‌‌زبانی می‌‌‌گفتم كه نباید فكر كرد اكثر یا همه فرزندان شهدا معترض به نظام هستند؛ بلكه بسیاری از آن‌‌‌ها حاضرند جانشان را در راه دفاع از انقلاب و ولایت فقیه بدهند. از طرف دیگر هم به نظرم می‌‌‌رسید كه باید حرف‌‌‌هایی را كه دیگران نمی‌‌‌زنند می‌‌‌زدم. به قول دوستی حرف‌‌‌های طیف ما از دانشجوها كه انگار در بسیاری از این دیدارها جایی ندارد!

تنظیم یك سخنرانی، آن‌‌‌هم در محضر رهبر انقلاب از آن‌‌‌چه گمان می‌‌‌رفت سخت‌‌‌تر بود. بالاخره مجبور شدم سه‌‌‌شنبه را در خانه نشسته و روی متن كار كنم. تقریبا 70 درصدش را نوشته و ویرایش نهایی كرده بودم كه خبر دادند بنا به مصالحی -این مصالح را به من گفتند. اما به علت شخصی بودن امكان بازگویی نیست- ترجیح داده شد كه شما صحبت نكنید. البته احساسم، بیشتر این بود كه مصلحتی در كار نیست و دوستان بیشتر به دنبال بهانه‌‌‌ای برای پیچاندن هستند. خب به طور طبیعی افراد زیادی دوست دارند در محضر ایشان صحبت كرده و مسئولین بنیاد مجبور به انتخاب هستند.

از جهتی ناراحت شده و از جهت دیگری هم خوشحال شدم. ناراحت شده چون فكر می‌‌‌كردم خیلی خوب بود اگر آن حرف‌‌‌ها زده می‌‌‌شد. مخصوصا كه هنوز جلسه پارسال و سخنان نخبگان را یادم نرفته بود و خوشحال شده، چون از دست این بار سنگین راحت شده بودم. البته باید اعتراف كرد دوست داشتم كه می‌‌‌شد از نزدیك به محضر ایشان عرض ارادت كرده. اما سلب توفیق شد...

به هر حال صبح زود چهارشنبه آمدیم به سالن اجلاس سران تا از آن‌‌‌جا به سمت بیت حركت كنیم. پس از صبحانه كه الحق و الانصاف نسبت به سال قبل ساده‌‌‌تر شده بود و پیدا كردن دوستان سوار اتوبوس شده و حركت كردیم.

وقتی به بیت رسیدیم، تقریبا تا ورود اكثر افراد بیرون ایستادم. بنابراین طبیعی بود كه جای خیلی خوبی گیر نیاید؛ اما پس از ورود به جمع تشكیل شده توسط دوستان رفتم كه هرچند به خاطر تراكم بچه‌‌‌ها جا كم بود، ولی در قسمت مناسبی از حسینیه بود.

پس از گذشت چند دقیقه رهبری وارد شدند و با شعارهای دانشجویان مورد استقبال قرار گرفتند. بچه‌‌‌ها می‌‌‌گفتند « صل علی محمد، نائب مهدی آمد»، «ما همه سرباز توئیم خامنه‌‌‌ای، گوش به فرمان توئیم خامنه‌‌‌ای» و «خونی كه در رگ ماست، هدیه‌‌‌ای به رهبر ماست».
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8286/C/khamenei-880806-1-000.jpg
قرآن تلاوت شد و پس از گزارش رئیس بنیاد، نخبگان یك به یك می‌‌‌آمدند تا چند دقیقه‌‌‌ای صحبت‌‌‌هایشان را بگویند. انصافا سطح صحبت‌‌‌ها نسبت به سال قبل رشد زیادی كرده بود. اكثرا حرف‌‌‌های حسابی و به دردبخور زده می‌‌‌شد و این را با دقت در سیمای رهبری هم می‌‌‌شد فهمید كه به نظر راضی‌‌‌تر از همیشه‌‌‌اند. هرچند كه این دقت لازم نبود و چند دقیقه بعد خودشان به این نكته اشاره كردند.

چند نفری كه سخن گفتند مجری خطاب به رهبر انقلاب گفت كه اگر صلاح دانسته ما را از سخنانشان مستفیض كنند. ایشان پرسیدند كه «از دوستانی كه قرار بوده صحبت كنند، كسی باقی ماند؟» كه مجری پاسخ می‌‌‌دهد «اگر شما اجازه بدهید، همه‌ی جمع هزار نفره‌ای كه این‌جا هستند، دوست دارند صحبت كنند...» یكی از بچه‌‌‌ها انگار خودش را برای صحبت آماده كرده، بلند می‌‌‌شود تا بگوید كه می‌‌‌خواهد صحبت كند. او را می‌‌‌شناختم. محمود وحیدنیا از بچه‌‌‌های 87 دانشگاه بود. هرچند با هم اختلافات اساسی در فكر و مباحث سیاسی داشتیم، اما او را فردی مودب و منطقی یافته و می‌‌‌دانستم كه به هیچ گروهی در دانشگاه وابسته نیست. نگران بودم كه چه اتفاقی خواهد افتاد؟ انگار دیگران هم چنین بودند، چون كسی پیراهن او را از آستین گرفته و مشغول كشیدن بود تا شاید موفق به نشاندن او شود. در این كشاكش بالاخره محمود شكست خورد و نشست. اما انگار قسمت جور دیگری نوشته شده بود، چرا كه رهبری این صحنه را دیده بود و پس از چند لحظه فرمود «آن آقایی كه ایستاده بودند و نشاندن‌شان! شما بفرمائید...»

چون صدای محمود نمی‌‌‌آمد پشت تریبون رفته و شروع به صحبت نمود. با شروع حرف‌‌‌هایش نگرانی ما بیشتر شد. گویا آمده بود كه انتقادهای تند و تیزی بكند. از صداوسیما شروع كرد و گفت كه غیرمنصفانه، یك‌‌‌طرفه و خلاف واقع برنامه پخش می‌‌‌كند. انتقاد دومش این بود كه چرا در فضای عمومی و به خصوص در مطبوعات و مجلس خبرگان نقدی نسبت به رهبری دیده نمی‌‌‌شود؟ می‌‌‌گفت كه اگر این نقدها صورت نگیرد موجب به وجود آمدن نفاق و كینه می‌‌‌شود.

چند دقیقه‌‌‌ای می‌‌‌شد كه سخن می‌‌‌گفت. بنابراین با كاغذی وقت را به او تذكر دادند و او با اشاره به اتمام وقت از رهبری خواست صحبتش را ادامه دهد كه پاسخ شنید: «من موافقم كه شما ادامه بدهید. وقت از اول هم تمام شده بود، ولی شما ادامه بدهید...»

مدام به خودم و بچه‌‌‌ها می‌‌‌گفتم كه این اتفاق، بسیار برای نظام مفید است، از مظلومیت آن خواهد كاست و حق را بیش از پیش نزد حق‌‌‌طلبان روشن خواهد كرد. ته دلم روشن بود. دوستان می‌‌‌گفتند به خاطر ماجرای صحبت نكردن من، باید بلند شده و اجازه صحبت می‌‌‌خواستم. گفتم رهبری اجازه نمی‌‌‌دهد؛ اما می‌‌‌گفتند همین بلند شدن و گفتن حرفی، اثر خودش را می‌‌‌گذارد. چرا كه حداقل می‌‌‌گویی قرار بوده صحبت كنی و به تو هم اجازه ندادند. قبول كرده و شروع كردم به شكل‌‌‌دهی چند جمله‌‌‌ای كه باید می‌‌‌گفتم.

در انتقاد سوم به برخورد خشن با مردم اشاره كرد و پرسید كه آیا نمی‌‌‌شد اقناعی‌‌‌تر با مردم برخورد كرد؟ بعد از آن، از فرصتی كه رهبری برای گفتن سخنانش به او داده بود تشكر كرد و گفت من، بسیار نسبت به آینده جامعه‌‌‌مان امیدوارم. از شنیدن این جمله آخر بیش از قبل متعجب شده و به نظرات قبلی‌‌‌ام نسبت به محمود ایمان آوردم. این‌‌‌جور مواقع انسان حكمت آن جمله را می‌‌‌فهمد كه شخصیت هر كس پشت زبانش پنهان است.

وقتی صحبت وحیدنیا تمام شد بلند شدم كه سخن بگویم. مردی آستین مرا هم گرفت تا وادار به نشستنم كند؛ اما طبیعتا زورش نرسید و مرا به حال خودم رها كرد. پیش از آن‌‌‌كه بتوانم چیزی بگویم یكی لب به سخن گشود و درخواست كرد برای ابراز ارادت و گرفتن چفیه خدمت ایشان برسد. به گمانم این كار را كرده بود تا بگوید كه نخبگان به شما ارادتی ویژه دارند. رهبری پاسخ دادند كه من به شما چفیه را خواهم داد. به محض اتمام جمله ایشان شروع كرده و گفتم كه همین حرف‌های ایشان نشان می‌دهد فضای نقد وجود دارد. گفتم كه ما هم احساس می‌‌‌كردیم نقد به جاهای دیگری بیشتر وارد است و می‌خواستیم حرف بزنیم، اما به ما هم اجازه ندادند و فرصت نشد...
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/8288/C/khamenei-880806-3-017.jpg
همان‌‌‌طور كه فكر می‌‌‌كردم رهبری صلاح نداستند صحبت كنم و فرمودند «این را به حساب كم بودن وقت‌ها بگذارید و تحمل بفرمائید. ان‌شاءالله خدای متعال شرح صدر خواهد داد به همه‌ی‌ ما كه درست بفهمیم، درست ببینیم و درست بیان كنیم.»
می‌‌‌دانستم كه آن دل روشن به خاطر اعتمادم به رهبری بود. ایشان سخنانش را شروع كرد و در میان بحث‌‌‌هایی متناسب با جلسه، به سوالات محمود نیز اشارات كرده و پاسخ می‌‌‌دادند.

رهبری از صدا و سیما گفتند كه ایشان هم به بخشی از عملكرد این دستگاه انتقاد دارند. اما مثل همیشه انصاف را یكی از شروط نقد سالم عنوان كردند: «در انتقاد از بى‌انصافىِ یك دستگاه یا یك كس، خود ما باید دچار بى‌انصافى نشویم؛ به این توجه كنیم.» این نوع نگاه رهبری به مساله نقد خیلی جالب و حقیقتا خلا امروز جامعه در هر دو جناح است.

رهبر انقلاب نسبت به صدا و سیما دو انتقاد عمده را وارد دانسته و گفتند: «خیال نكنید آن حرف‌هائى كه صدا و سیما می‌زند، این، همه‌ى حرف‌هاست؛ نه، خیلى مطلب هست. "یك سینه حرف موج زند در دهان ما". این‌جور نیست كه هر چه كه انسان احساس می‌كند، این را گفته باشد یا بتواند بگوید. خیلى حرف‌هاى زیادى هست. شما جوان‌ها الحمدللَّه باهوشید، بااستعدادید، به‌تدریج خیلى از حقائق براى شماها روشن خواهد شد.»

«آیا صدا و سیما وضعیت واقعى كشور را نشان می‌دهد؟ نه، ناقص نشان می‌دهد. خیلى پیشرفت‌هاى برجسته و بزرگ هست كه صدا و سیما نشان نمی‌دهد. دلیلش هم این است كه شما مجموعه‌ى مرتبط با حوادث گوناگون، از خیلى از حقائق كشور و پیشرفت‌هاى كشور مطلع نیستید؛ نقص صدا و سیماى ماست. والّا اگر صدا و سیما می‌توانست همان‌جور كه تلویزیون فلان كشور غربى با یك سابقه و تجربه‌ى فراوان و با استفاده‌هاى هنرى دروغ‌هاى خودش را راست جلوه می‌دهد، واقعیات موجود كشور را درست منعكس كند، شما بدانید امروز امید نسل جوان، دلبستگى نسل جوان به كشورش، به دینش، به نظام جمهورى اسلامى‌اش، به‌مراتب بیشتر از حالا بود.»

بعد شروع كردند به توضیح نظراتشان راجع به بحث نقد رهبری و گفتند كه «بنده توى جلساتِ دانشجوئى، دانشگاهى كه این‌جا هستند، گاهى كه ببینم حالا بعضى‌ها روى ملاحظه، روى احترام، روى هرچه، بعضى از این حرف‌ها را كه خیال می‌كنند من خوشم نمى‌آید، نمی‌زنند؛ از نگفتنش ناراحت می‌شوم؛ از گفتنش مطلقاً ناراحت نمی‌شوم. اى كاش مجال بود تا گفته می‌شد، تا آن‌وقت انسان می‌توانست آن برگ‌هاى بر روى هم گذاشته‌ى كتاب حرف را، باز كند تا خیلى از حقائق روشن بشود. آینده، البته این كارها خواهد شد.»

اواخر سخنرانی انتظار كسانی كه هنوز نظر رهبرشان را در واكنش به آن جوان دانشجو درباره «انتقاد از رهبری» نفهمیده بودند به سر آمد و ایشان گفتند:

«ما كه نگفتیم از ما كسى انتقاد نكند؛ ما كه حرفى نداریم. من از انتقاد استقبال می‌كنم؛ از انتقاد استقبال می‌كنم. البته انتقاد هم می‌كنند. دیگر حالا جاى توضیحش نیست؛ انتقاد هم هست، فراوان هست، كم هم نیست؛ بنده هم می‌گیرم، دریافت می‌كنم و انتقادها را می‌فهمم.»

رهبری جملات آخر را گفته، دعا نموده و بلند شدند تا بروند. جالب این‌‌‌است كه یادشان نرفت چفیه را به آن دانشجو داده و گفتند آن جوان بیاید و چفیه را بگیرد.

وقتی به آن‌‌‌چه گذشته بود می‌‌‌اندیشیم به یاد اوامر حضرت امیر به مالك افتاده كه می‌‌‌فرمودند: « براى مراجعان خود وقتى مقرر كن كه به نياز آن‌‌‌ها شخصا رسيدگى كنى، مجلس عمومى و همگانى براى آنها تشكيل ده و درهاى آنرا به روى هيچكس نبند... تا هر كس با صراحت و بدون ترس و لكنت سخنان خود را با تو بگويد. زيرا من بارها از رسول خدا اين سخن را شنيدم: ملتى كه حق ضعيفان را از زورمندان با صراحت نگيرد هرگز پاك و پاكيزه نمى‌‌‌شود و روى سعادت نمى‌‌‌بيند.»

بعضی‌‌‌ها خودشان را گول زده و مدام می‌‌‌گویند چرا ولی فقیه را با معصوم مقایسه می‌‌‌كنید. با آن‌‌‌ها كه چنین آشكارمغالطه می‌‌‌گنند چه باید كرد؟ وقتی از صدر اسلام مثال می‌‌‌زنیم دنبال برداشت دینی و یافتن پاسخی متناسب با مكتب اسلامی هستیم، نه مشابهت‌‌‌سازی‌‌‌های تاریخی. اگر منظورشان این‌‌‌است كه وجود جریان حق و باطل را منكر شویم، نمی‌‌‌توان چنین بود. چرا كه این، سنت الهی است برای تمام تاریخ. باید به جای این مغالطات، خودمان را در جبهه حق قرار دهیم. البته حق بودن یك جبهه به معنای نبود خطا نیست، كه ما در این عالم تنها 14 معصوم داریم. ما چنین نكرده. بلكه می‌‌‌گوییم ولی فقیه نصب عام از سوی معصوم است. مثل مالك؛ ولی با این تفاوت كه او نصب خاص حضرت امیر(ع) بود و باید بگویم از عمق وجود خوشحالم كه ولی متقی‌‌‌مان به فرمان مولای متقیان عمل می‌‌‌كند و ما، مالكی برای ایران اسلامی داریم.

پس از جلسه تنها یك نگرانی داشته و آن، برخورد بد عناصر خودسر با محمود بود. بهش زنگ زدم، اما تلفتش خاموش بود. پیامك دادم كه بهم زنگ بزند. یك ساعت بعد كه تماس گرفت حالش را پرسیده و راجع به این‌‌‌كه آیا كسی مزاحمش شده بود سوال كردم. الحمدلله كسی مزاحم نشده بود. گفتم اگر كسی گیر داد بهم زنگ بزن تا یك كاری بكنیم. و امروز بعد 48 ساعت با یكی از  بچه‌‌‌ها كه با او صحبت كرده بود حرف می‌‌‌زدم؛ و شنیدم كسی بهش كاری نداشته است.

وقتی چنین اتفاقاتی را از نزدیك دیده و با وضعیت‌‌‌های مشابه در ایران و كشورهای دیگر در تاریخ معاصر یا صدر اسلام مقایسه می‌‌‌كنم بسیار نسبت به آینده این حكومت و جامعه امیدوار می‌‌‌شوم. با هزار جور مشكل و نقص می‌‌‌توان ساخت، وقتی چنین شباهت‌‌‌هایی را با آرمان‌‌‌شهری مثل جامعه علوی و نبوی می‌‌‌بینیم. این نشانه‌‌‌ها است كه انسان را امیدوار می‌‌‌كند و مملو از توكل و اراده تا انشاالله "با او بسپاریم پرچم به موعود."

ولی فقیه ما وظیفه خود را نسبت به امت خویش شناخته و عمل می‌‌‌كند؛ اما آیا ما نیز وظایف خودمان را نسبت به او انجام می‌‌‌دهیم؟ یقینا پاسخ منفی است؛ وقتی می‌‌‌شنویم مطالبات همین رهبر از خودمان و گلایه‌‌‌اش بابت عمل نكردن به آن‌‌‌ها را:
«بنده گفتم كرسى آزادفكرى را در دانشگاه‌ها به وجود بياوريد. خوب، شما جوانها چرا به وجود نياورديد؟ شما كرسى آزادفكرى سياسى را، كرسى آزاد فكرى معرفتى را تو همين دانشگاه تهران، تو همين دانشگاه شريف، تو همين دانشگاه اميركبير به وجود بياوريد. چند نفر دانشجو بروند، آنجا حرفشان را بزنند، حرف همديگر را نقد كنند، با همديگر مجادله كنند. حق، آنجا خودش را نمايان خواهد كرد. حق اينجورى نمايان نميشود كه كسى يك انتقادى را پرتاب بكند. اينجورى كه حق درست فهميده نميشود. ايجاد فضاى آشفته‌ى ذهنى با لفاظى‌ها هيچ كمكى به پيشرفت كشور نمی كند.»

*فرزند شهید دكتر رحمان دادمان (وزیر راه دولت هشتم)، دارای مدال نقره المپیاد ادبی 1384 و دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف. منبع: سایت الف
2 نوشته شده با خون در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 0:25 قبل از ظهر  توسط بنده ی خدا  | 

 

مرد آزاده را بسي سهل است / کز همه چيز بگذرد جز نام
از سر جاه و مال برخيزد / جان دهد نيز در ره اسلام
جان عزيز است و دين عزيزتر است / وانچه از جان گذشته جانان است
آن که آگاه از شهادت خويش / جان فدا مي‌کند، شهيد آن است
از شهيدان کريمتر کس نيست / در نظرگاه خلق و خالق نيز
بعد از آن هر که نيز در راه است / تا کند جان فدا هموست عزيز
آدمي ليک خوشدل از نام است / بي نشان جان سپردن آسان نيست
وانکه در بند نام نيز نبود / در دلش جز صفاي ايمان نيست
گرچه فرجام کار يکسان است / دل مردم به يادگار خوش است
ماندن نام شخص آخر نيز / بر سر لوحه مزار خوش است
اي بسا کار باقيات‌الخير / در جهان هست بهر ماندن ياد
معبد و مرقد و کتاب و کلام / اثري از حضور بي فرياد
هر کسي نام خويش دارد دوست / نام هر کس نشان بودن اوست
نام نيک است آنچه مي‌ماند / ياد نيکو قرين نام نکوست
ياد نام‌آوران به نام کنند / نام اگر نيست، ياد چون باشد
دل ز گمنامي شهيد سعيد / گرچه سنگ است غرق خون باشد
آن که بي‌نام مي‌کند ايثار / هست نزديکتر ز قرب اله
اي خوشا در گذشتن از همه چيز / بي‌نشان خالصا لوجه‌الله
وقت ايثار جان به گمنامي / هست يکسر نشان حق جويان
رهروان طريقه اخلاص / وحده‌لا‌شريک‌له گويان
در شگفتم آن چگونه دل است / دل در يافته پيام الست
دل در باخته به عشق وصال / دل پرداخته ز هر چه که هست
يک سر و صدهزار سر همراز / يک تن و صدهزار تن همراه
همه از بي‌نشاني اش رنجور / همه از سرفرازي‌اش آگاه
ياد او زنده تا ابد بر جاي / نام او رفته پيام او مانده
برتر از هر چه جهان هستند / درس جانبازي و شرف خوانده
اي شهيد بزرگوار که کرد / همتت جان فداي دين و وطن
کشور از توست در امان از خصم / دوست از توست ايمن از دشمن
اي رها کرده هر چه دنيايي است / پدر و مادر و زن و فرزند
رفته تا عرش کبريا تنها / همه با حيرت و تو با لبخند
دم فرو بسته جان گرفته به دست / گشته بي‌نام و بي‌نشان مفقود
از تصلاي دوستان محروم / با تولاي خالق معبود
جان به قربان چون تو قرباني / دل فداي تو باد و همگامان
جان تو در جوار حضرت حق / اجر تو با خداي گمنامان
گر نداري مزار باکي نيست / جاي آرامگاه تو دل ماست
تو در مشکلات حل کردي / آنچه رد جان ماست، مشکل ماست
ما ز روي تو تا ابد خجليم / که تو واصل شدي و ما به رهيم
گر نداريم پاس همت تو / در دل از شرم خود چگونه رهيم
آفرين بر تو آفرين خداي / اي جوانمرد نام رفته ز ياد
آفرين خداي بر پدري / که تو پرورد و مادري که تو زاد
گرچه گمنام رفتي از دنيا / خود ز نام‌آوران شدي معدود
از من اي نيک‌نام بر تو سلام / از من اي زنده‌ياد بر تو درود

2 نوشته شده با خون در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط بنده ی خدا  | 

عاشقانه های یک کلمن...
ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.
2 نوشته شده با خون در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:7 بعد از ظهر  توسط بنده ی خدا  | 

نصرالله

از این پس نخواهید توانست جنگ واقعی به منطقه تحمیل کنید، زیرا نیروهای مقاومت در لبنان و دیگر نقاط جهان به قدر کافی قوی شده‌اند که در لحظات اولیه جنگ تل آویو را نابود کنند.

ما از شما نترسیده‌ایم و نخواهیم ترسید. ما این توان را داریم که هر نقطه از کیان اسرائیل را در هم بکوبیم.

اسرائیل هیچ گاه آرام نخواهد ماند و ما همواره تل‌آویو را تهدیدی علیه جهان می‌دانیم و در برابر تعرض به یک روستای لبنان، همه اسرائیل در خطر خواهد بود.

در روزهای اخیر، برخی در ایران این تحلیل را ارایه دادند که انقلاب اسلامی پایان یافته است، اما من به صراحت می‌گویم ایران و جمهوری اسلامی آن، به رهبری شخصیتی ادامه می‌یابد که در شجاعت و مدیریت در جهان اسلام همتا ندارد.

ایران بحران پدید آمده را به سلامت پشت سر نهاده و هم‌اکنون در قوی‌ترین وضعیت خود در سی سال گذشته است.

2 نوشته شده با خون در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:9 قبل از ظهر  توسط بنده ی خدا  | 

کلیمیان مخالف صهیونیسم

حاخام ماشاء الله گلستانی نژاد یکی از مراجع دینی کلیمیان ایران (یا شاید بالاترین آنها) است که با اندیشه های صهیونیستی رژیم غاصب اسرائیل مخالف است. در ذیل مصاحبه کوتاهی با وی را می خوانیم (منبع : ارگان رسمی انجمن کلیمیان تهران )

لطفاً بیوگرافی مختصری ازخودتان برای خوانندگان ما بگویید.
- اینجانب ماشاالله گلستانی‌نژاد فرزند یوسف، متولد 1318، در شیراز در خانواده‌ای کاملا مذهبی به دنیا آمدم. اجداد من از خدمتگزاران جامعه کلیمیان شیراز بودند و من از همان اوان کودکی با فعالیت‌های دینی و اجتماعی آشنا گردیدم. پدربزرگم مرحوم رئیس مراد، درگذشته نقش زیادی در تهیه نیازهای دینی مردم مثل پخت مصا داشتند. ایشان هنوز هم که سال‌ها از فوتشان می‌گذرد در خدمتگزاری به مردم شهره هستند.

میزان تحصیلات مذهبی شما چیست؟ و چند سال است در این زمینه فعالیت می‌کنید؟
- از سن 13 سالگی وارد یشیوا (مدرسه علوم دینی) شدم و در نزد اساتید زمان مانند جناب حاخام یهوشوع نتن-الی، مرحوم حاخام بن خئیم و حاخام خانی دارشان و هاراو کولی گر و ربی یعقوب لوی فرزند هاراو لوی موسس اوتصرهتورا (گنج دانش) در ایران کسب دانش نمودم. همچنین سمیخای شحیطا را از مرحوم جناب حاخام بن خئیم در سال 5719 گرفته و از همان سال‌ها به خدمت در امور کشروت مذهبی شیراز و همچنین تدریس در مدرسه کوثر مشغول شدم. چند سالی نیز در سمت معاونت دبیرستان کوثر مشغول به خدمت به جامعه بودم و به فعالیت‌های اجتماعی نیز می‌پرداختم. حدود 50 سال است که به فعالیت مذهبی در شیراز اشتغال دارم. در حال حاضر نیز علاوه بر انجام وظایف مذهبی، ریاست شورای روحانیت انجمن خیریه کلیمیان شیراز و بِت‌دین شیراز را برعهده داشته و طی حکمی از طرف دادگستری شیراز به عنوان عضو شورای حل اختلاف نیز، انجام وظیفه می‌نمایم.

جناب حاخام به نظر شما اعتقادات مذهبی جامعه ایرانیان یهودی در طول تاریخ 3000 ساله خود در ایران، چگونه بوده است ؟
- جامعه کلیمیان ایران همواره از مذهبی‌ترین جوامع کلیمی دنیا بوده است. گرچه در شهرهای مختلف آیین‌ها و رسم‌های متفاوتی برای انجام مراسم مذهبی وجود دارد ولی مسلماً همه همکیشان سعی داشته‌ و دارند که در پناه تعالیم دینی به سعادت و کامیابی بیشتر دست یابند و این بسیار پسندیده است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، اعتقادات مذهبی کلیمیان نیز پیرو افزایش اعتقادات مذهبی در ایران و با روح یکتاپرستی ایرانیان در هم آمیخت و این موضوع باعث رشد اعتقادات مذهبی کلیمیان، گشت و از آن گذشته نگاه به تاریخ جامعه‌مان در این سرزمین و وجود آرامگاه‌های متعدد از بزرگان دینی، خود گواهی بر اعتقاد راسخ و پایبندی این جامعه به تعالیم دینی خود است.

با توجه به این سابقه تاریخی و این اعتقادات دینی، اکنون رفتار مذهبی این جامعه را چگونه ارزیابی می‌کنید و به نظر شما تفکر مذهبی در این جامعه بر چه پایه و اصولی باید باشد؟
- دین و مذهب در تمامی شئونات زندگی همکیشان من رخنه کرده است به طوری که کلیمیان ایران در تمامی رفتارها و کردارهای خویش دین و خدا و هویت دینی خود و مفاهیم آن را مد نظر دارند و کلیمیان به راستگویی و صداقت در اکثر شهرهای ایران زبانزد هستند. تفکر مذهبی زمانی ثمربخش است که موجب تحرک و پیشرفت شده و سعادت و کامیابی را در پی داشته باشد.
تفکر مذهبی باید از پویایی لازم برای تطابق پیدا کردن با زمان، برخوردار باشد و این چیزی است که همه ادیان آن را ترغیب و تشویق می‌نمایند. تفکرات مذهبی متعصبانه و خشک و بدون انعطاف، منزوی شدن دین را در بر دارد و باعث روی آوردن افراد به خرافه‌پرستی می‌شود. مذهب و تفکر مذهبی باید توسط افراد درک و پذیرفته شود، اعمال فشار برای روی آوردن افراد به مذهب، نتیجه مثبتی را در پی نخواهد داشت.

جناب حاخام گلستانی نژاد فکر می‌کنم اعضای جامعه و خوانندگان ما خیلی مشتاق هستند که بدانند چه چیزی باعث شد که شما این مسئولیت را پذیرفتید؟ چگونه می‌خواهید وظیفه دینی و شرعی خود را انجام دهید؟
- من این مسئولیت را در درجه اول براساس وظیفه و تکلیف الهی پذیرفتم و امیدوارم که بتوانم در این سمت به خوبی انجام وظیفه نمایم و با یاری خدا و همکاری مسئولین و اعضاء جامعه در راه اعتلا و فقط اعتقادات دینی همکیشانم گام بردارم. من سعی خواهم کرد که با استعانت از ذات باریتعالی و با پیش گرفتن شیوه مهر و محبت و با توجه به شرایط و شناخت تاریخ و هویت جامعه کلیمیان ایران و پرهیز از هرگونه تعصب، تعالیم دینی را در میان همکیشانم، بیش از پیش نهادینه سازم.

شما برای جلوگیری از چنددستگی‌ها و مبارزه با رفتار و تفکرات خرافه‌آمیز، آیا برنامه خاصی هم دارید؟
- در دین یهود سعادت فردی، امکان‌پذیر نیست. هر جایی که از سعادت وکامیابی نام برده شده، به جماعت اشاره گردیده است. سعادت افراد تنها در پناه جامعه ممکن خواهد بود. تمامی انبیا و بزرگان دینی ما نیز به این موارد اهمیت می‌دادند. سعی خواهم نمود با رایزنی با صاحبنظران، شناخت مذهبی را به وجود آورم به دور از هرگونه خرافه‌گویی و از آنجا که رفتارهای خرافه‌آمیز نتیجه ناآگاهی است، با آگاه کردن بعضی از افراد به واقعیات دینی می‌توان از خرافه‌پرستی جلوگیری نمود.

در پایان به عنوان مرجع دینی کلیمیان ایران، چه توصیه‌ای را برای اعضای این جامعه دارید؟
- در پایان به قانون طلایی دین یهود اشاره می‌کنم. همان قانونی که جوهره و ملاک یهودیت و ادیان است و آن چیزی نیست جز این جمله که «همنوعت را مانند خودت دوست بدار.» تمامی دستورهای دینی و مذهبی ما در همین جمله خلاصه شده است. جمله‌ای که می‌تواند نوع‌دوستی، انسان‌دوستی و رعایت آداب اجتماعی - محیطی را فراهم آوریم که همه بتوانیم در سایه الطاف الهی، با دستیابی به سعادت، در کنار هم با هم بخندیم نه به هم. و در خاتمه از مسئولین مجله وزین بینا به خاطر این که وقتی را به من اختصاص دادند سپاسگزارم.
سپاس ما را هم بابت قبول این مصاحبه پذیرا باشید.

 

خاخام گلستاني‌نژاد در گفتگو با فارس فتوا داد:
كمك به مردم فلسطين وظيفه هر يهودي موحد است

خبرگزاري فارس: مرجع ديني رسمي كليميان ايران با صدور فتواي كمك به مردم غزه گفت: صهيونيست‌ها هيچ‌گونه پايبندي به مقررات مذهبي آيين يهود ندارند و هرگز نمي‌توان آنها را فرزندان يعقوب و امت موسي دانست.


خاخام ماشالله گلستاني‌نژاد مرجع ديني رسمي كليميان ايران در گفتگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس اظهار داشت: اختلاف فاحشي ميان آيين يهود و مسلك صهيونيسم وجود دارد و حساب اين دو از هم جداست و با توجه به عدم مطابقت اقدامات صهيونيست‌ها با آموزه‌هاي توراتي ضديت با آنها را مخالفت با يهود نمي‌دانيم.
وي افزود: اگر احكام فهقي تورات به دقت مطالعه شود مشخص خواهد شد صهيونيست‌ها به هيچ يك از مقررات مذهبي آيين يهود از جمله مراسم عبادي روز شنبه كمترين اعتقاد و پايبندي ندارند و اصلاً نمي‌توان آنها را فرزندان يعقوب و امت موسي دانست.
مرجع ديني رسمي كليميان ايران در ادامه سخنان خود با ابراز تأسف از حوادث خونبار اخير غزه گفت: بر اساس آموزه‌هاي دين يهود انسان‌ها بايد همنوعان را مانند خود دوست بدارند و يكي از ده فرمان صريح خداوند به موسي پرهيز از قتل است و در هيچ كجاي تورات جنگ‌افروزي توصيه نشده است.
خاخام گلستاني‌نژاد افزود: بر اساس قوانين فقهي دين يهود همچون ميشنه تورا، پيروان حضرت موسي بايد با ساير پيروان اديان بر اساس صلح و دوستي رفتار كنند و از جنگ و خونريزي منع شده‌اند و حتي اگر نمي‌توانند در ايجاد صلح نقش داشته باشند بايد مدارا كنند و اگر جنگي نيز رخ داد قوانين متعددي براي كاهش اثرات تخريبي آن وجود دارد.
وي ادامه داد: در تلمود به يهوديان سفارش شده مخلوقات را دوست بدارند و صلح را دوست داشته و آن را اشاعه دهند و جايي كه بر اساس حكم فقهي «سعر بعل حييم ميدئورايتا» حتي آزار يك حيوان مجازات سختي در پي دارد و يهوديان موحد از آن منع شده‌اند، صهيونيست‌ها بر اساس كدام معيار اقدام به قتل انسانها مي‌كنند.
مرجع ديني رسمي كليميان ايران همچنين به اختلاف يهوديان موحد با صهيونيست‌ها درباره عرض موعود اشاره كرد و گفت:‌ يهوديت روش زندگي است كه از سوي خدا به بني‌اسرائيل وحي شده و احكام و قوانين فقهي و اجتماعي در تورات ثبت است ولي صهيونيسم مكتبي مادي است كه از سوي سكولارها در قرن اخير با ادعاي تضمين سعادت يهوديان به وجود آمده است.
خاخام گلستاني‌نژاد افزود:‌اجداد ما ساكنان سرزمين موعود بودند اما به دليل تمرد از فرمان خدا رانده و تبعيد شده‌اند و اين وضعيت تا آخر زمان ادامه دارد و يهوديان در هر سرزميني بايد تابع مقررات آنجا باشند و در كنار ساير پيراوان ابراهيمي به صورت مسالمـت‌آميز زندگي كنند.
وي تصريح كرد: هيچ يهودي موحدي اجازه ندارد تا روز ظهور منجي بشر كه پرچم خدا را در سراسر جهان به اهتزاز درمي‌آورد، براي پايان دادن به تبعيد تلاش كند و يا با توسل به زور و خشونت و خونريزي تحت عنوان سرزمين موعود كشور و دولت تشكيل دهد و هر اقدامي در اين راستا خارج از قاموس دين يهود است.
مرجع ديني رسمي كليميان ايران بر همين اساس هر گونه حمايت و كمك به صهيونيست‌ها را حرام اعلام كرد و متذكر شد حمايت از خون‌ريزان و جنايات‌كاران مجازات آسماني در پي دارد و هركس از هر طريقي كه مي‌تواند بايد از ريختن بناحق خون انسان‌هاي مظلوم و بي‌گناه ممانعت كند.
خاخام گلستاني‌نژاد در عين حال حمايت و كمك به مردم فلسطين بويژه ساكنان غزه را وظيفه هر يهودي موحد دانست و با صدور فتوايي در اين زمينه از هم‌كيشان خود خواست كمك‌هاي دارويي و غذايي و وجوهات خود را جهت كمك به فلسطيني‌ها تحويل كنيسه‌ها و مساجد دهند.
وي در پايان ضمن محكوم كردن جنايات رژيم صهيونيستي و تأكيد بر لزوم پايان دادن آنچه در غزه در حال وقوع است ابراز اميدواري كرد هر چه زودتر بساط ظلم و خون‌ريزي برچيده شده و صلح و امنيت در بيت‌المقدس حاكم شود.

2 نوشته شده با خون در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط بنده ی خدا  | 

متن کامل پاسخ سانسور نشده علی مطهری به کیهان
در پی درج مقاله‌ای در کیهان، خطاب به دکتر علی مطهری، ایشان در نامه‌ای پاسخ خود را برای این روزنامه فرستاد که متأسفانه این نامه در کیهان به طور کامل بازتاب داده نشد.

به گزارش «تابناک» در توضیح وی که برای ما فرستاده شده، آمده است:

توضیح: نظر به اینکه روزنامه کیهان از درج متن کامل پاسخ اینجانب به مقاله «آقای علی مطهری بخواند» خودداری و تنها یک چهارم آن را در روز دوشنبه 88/5/19 درج نمود و سپس اتهاماتی به این جانب وارد کرد که علاوه بر هویدا بودن نشانه‌های خامی و کم سوادی از آن ـ مانند این که قیاس در منطق را بی پایه ترین نوع استدلال دانسته است ـ که پاسخ آنها در بخش چاپ نشده مقاله اینجانب موجود بود، لذا متن کامل پاسخ خود را در اختیار آن رسانه محترم قرار می‌دهم تا ظلم کیهان که با همه منتقدان به همین شیوه رفتار می‌کند، بر مردم شریف ایران به ویژه بسیجیان عزیز آشکارتر ‌شود.

متن کامل پاسخ سانسور نشده علی مطهری به کیهان

آقای حسین شریعتمداری بخواند

در شماره پنجشنبه 15/5/88 روزنامه کیهان مقاله‌ای تحت عنوان «آقای علی مطهری بخواند» به نام آقای محمد امینی درج شده بود که چون شامل توجیه شرعی و ایدئولوژیک ظلم‌هایی است که در حوادث بعد از انتخابات از طرف نیروهای امنیتی کشور بر مردم روا داشته شد، سکوت درباره آن را جایز ندیدم و البته از اهانت‌هایی که به شخص اینجانب شده بود در می‌گذرم و پاسخ را خطاب به جناب آقای شریعتمداری، مدیر مسئول روزنامه کیهان می‌نویسم از آن جهت که با شناختی که از روزنامه کیهان دارم، می‌دانم که این گونه امور در این روزنامه به حکم ماهیت امنیتی آن به شکل پروژه دیده می‌شود که مثلا بناست فلان شخصیت یا فعال سیاسی را خراب کنیم و البته در این راه معمولا هدف وسیله را توجیه می‌کند و هم از آن جهت که سطرسطر این گونه مقالات بلکه همه مقالات سیاسی و اجتماعی که در کیهان درج می‌شود، باید مطابق میل جناب شریعتمداری باشد.

از نظر نگارنده اساسا کیهان اعتقادی به آزادی بیان ندارد و به خاطر کتمان حقایق و بی تفاوتی نسبت به ناراستی‌های حکومت، آن هم به بهانه حفظ نظام، از دوستان نادان و البته خیرخواه انقلاب اسلامی به شمار می‌رود و دوستیهای آن با انقلاب و ولایت فقیه از قبیل دوستی‌های خاله خرسه است که معمولا ضرر آن از نفع آن، دافعه آن از جاذبه آن و دشمن سازی آن از دوست سازی آن بیشتر است. 

برای نمونه، آیا در روزهای اخیر، کیهان به طور جدی درباره قتل ناجوانمردانه چند جوان در بازداشتگاه‌ها و لزوم معرفی و مجازات عاملان آن خبر یا مطلبی درج کرده است؟ هرچند برای پاسخ به نظرات اینجانب مجبور شده است اشاره ای به این موضوع بکند. همین مقدار هم نسبت به کیهان قابل تقدیر است، شاید هم از دست آقای شریعتمداری در رفته است.

از همین جا پاسخ اینجانب به این پرسش که چرا برخی مقاله‌هایم در روزنامه اعتماد ملی و مانند آن چاپ می‌شود روشن می‌شود و آن این است که اساسا کیهان و برخی روزنامه‌های دیگری که خود را اصولگرا نامیده‌اند، مقالات امثال اینجانب را که به دردهای جامعه می‌پردازد و با مذاق توجیه‌گر آنها سازگار نیست درج نمی‌کنند، چنان که کیهان بارها مقالات اینجانب را پس فرستاده است. زبان حال کیهان این است که ما مقالات شما را چاپ نمی‌کنیم، شما هم حق ندارید به روزنامه‌های دیگر بدهید و اگر دادید ما در ستون «کیهان و خوانندگان» از قول مردم! انتقاد می‌کنیم.

اما درباره مقاله مذکور، نویسنده محترم استدلال خود را بر چند پایه قرار داده است: اول این که همان طور که علی ـ علیه السلام ـ «حق مطلق» و معاویه «باطل مطلق» بود، در ماجرای اخیر نیز یک طرف حق مطلق و طرف دیگر باطل مطلق است. بطلان این سخن آشکار است. دو طرف ماجرای اخیر حق و باطل را ممزوج کرده اند؛ گرچه کفه حق در یک طرف و کفه باطل در طرف دیگر برکفه مقابلش می‌چربد. حمایت ولی فقیه از یک طرف این ماجرا دلیل بر این نیست که آن طرف حق مطلق است و طرف دیگر باطل مطلق. مثلا همان طور که آقای موسوی با اصرار بر مسأله تقلب، مردم را تشویق به حضور در خیابان‌ها کرد و زمینه آشوب‌ها را فراهم نمود، آقای احمدی نژاد نیز با نحوه خاص مناظره خود با آقای موسوی و اتهام زنی به افراد غایب در آن جلسه، آغازکننده این ماجرا و عامل اصلی پدید آمدن فضای احساسی و هیجانی و تنگ شدن فضای عقل و تدبیر و زمینه‌ساز آشوب‌ها به شکل دیگر بود.

پایه دوم استدلال نویسنده محترم این است که در چنین میدانی که یک طرف، حق مطلق و طرف دیگر باطل مطلق است، اهل حق از هر وسیله می‌توانند استفاده کنند و هر ظلمی در حق اهل باطل رواست. اگر جوانی را که برای تماشای تجمعی آمده یا در آن تجمع شرکت کرده و حداکثر شعار داده، گرفتند و به بازداشتگاه کهریزک بردند و پس از دو هفته جنازه او را در حالی که آثار ضرب و شتم روی آن باقی است و فک او را شکسته‌اند، تحویل خانواده‌اش دادند؛ خانواده‌ای که در این دو هفته از هر گونه اطلاع رسانی درباره فرزندش محروم بوده، مسأله مهمی نیست، بلکه حقش بوده چون اهل باطل بوده است!

پایه سوم استدلال نویسنده آن مقاله این است که مسئولیت وارد آمدن صدمه جسمی و حتی قتل این گونه افراد به عهده رهبران گروه باطل است که اینها را به میدان آورده‌اند؛ گرچه اهل حق از بدترین روش‌های غیرمجاز استفاده کرده باشند. سخن معاویه در جنگ صفین که پس از شهادت عمار یاسر و سخت شدن کار بر او (چون پیامبر (ص) درباره عمار فرموده بود تو را گروه سرکش خواهند کشت) گفت، عمار را علی کشت که او را به این جنگ آورد. این سخن از نظر نویسنده آن مقاله در صورتی که معاویه اهل حق بود و علی ـ علیه السلام ـ اهل باطل. درست بود، مهم این است که در گروه اهل حقیم یا اهل باطل.

بطلان این مطلب نیز بدیهی و آشکار است. اساسا اهل حق یا باطل بودن در این مسأله دخالتی ندارد، سخن در این است که عمار یاسر مستقیم به دست چه گروهی کشته شد، لشکر معاویه یا لشکر علی؟ در ماجرای امروز ما نیز سخن در این است که افرادی مانند محسن روح الامینی و محمد کامرانی که در اثر رفتار خشونت بار در بازداشتگاهها به قتل رسیده اند مستقیما توسط چه گروهی شکنجه و کشته شده اند و این ظلم بزرگ متوجه کدام گروه است؟ اگر این افراد به تشویق آقای موسوی به خیابان آمده باشند، در واقع آقای موسوی اینها را سالم به بازداشتگاه تحویل داده است، چرا خانواده آنها باید جنازه شان را تحویل بگیرند؟! اگر توجیهات نویسنده مقاله را بپذیریم، اصلا مردم در هیچ مسأله‌ای حق اعتراض ندارند و اگر اعتراض کنند می‌توان با آنها به هر نحوی برخورد کرد و حتی آنها را کشت زیرا آنها اهل باطلند و ما اهل حق!

ممکن است گفته شود در یک بحران اجتماعی این گونه حوادث که به دست مأموران خاطی پدید می‌آید، طبیعی است. در پاسخ می‌گوییم: بله، ما هم قبول داریم که گاهی به دست مأموران خودسر چنین حوادثی پدید می‌آید، همچنان که در جریان فتح مکه به دست مسلمین، پیامبر اکرم (ص) اصرار داشتند که این کار بدون درگیری و خونریزی انجام شود اما خالد بن ولید، یکی از فرماندهان سپاه اسلام، در گوشه‌ای از مکه به خاطر دشمنی‌های شخصی یک درگیری ایجاد کرد و هشت نفر را کشت، اما مهم این است که پس از چنین حوادثی وظیفه ما چیست؟

آیا باید مانند روزنامه کیهان به بهانه حفظ نظام این حوادث را کتمان کنیم که گویی اتفاقی نیفتاده است، یا باید مانند پیغمبر اسلام عذر تقصیر به درگاه خدا ببریم و از این کار تبری بجوییم و خسارات وارده به مردم را جبران کرده و مجرم را مجازات کنیم، همچنان که رهبر گرانقدر انقلاب اسلامی فرمودند کسانی به نام رهبری وارد کوی دانشگاه شدند و کارهایی کردند که دل انسان را خون می‌کند و در جای دیگر دستور تعطیلی بازداشتگاه کهریزک و مانند آن و به تازگی دستور حمایت از آسیب دیدگان و مجازات آسیب زنندگان را صادر نمودند.

اما متأسفانه مسئولان مربوط، این دستورات را جدی نمی‌گیرند، زیرا تفکرشان مانند نویسنده مقاله کیهان این است که با معترضین به روند انتخابات اخیر چون اهل باطلند، هر گونه‌ای که بخواهیم می‌توان رفتار کرد و دستورات رهبری صوری است، در حالی که همان طور که رهبر انقلاب خوب تشخیص داده‌اند، تنها راه فروکش کردن این بحران این است که مقصران دو طرف ماجرا مجازات شوند. لذا علاوه بر رسیدگی به اتهامات محرکان این حوادث، باید مأموران و فرماندهانی که مرتکب این فجایع شده‌اند با نام و نام خانوادگی و عکس در صدا و سیما و روزنامه‌ها معرفی شوند و مجازات آنها که از سوی دادگاه تعیین می‌شود اعلام گردد و ترتیبی اتخاذ شود که مردم مطمئن شوند که این مجازات‌ها انجام می‌شود نه مانند داستان قتل‌های زنجیره‌ای و قتل زهرا کاظمی و زهرا بنی یعقوب که معلوم نشد کار قاتلان و خاطیان به کجا انجامید.

نکته دیگر اینکه نویسنده مقاله کیهان به اینجانب اعتراض کرده است که چرا به شهادت 9 تن از بسیجی‌ها و مظلومیت آنها توجه ندارید. پاسخ این است که رذالت آن گروه اندک که اعتراض آرام را تبدیل به اغتشاش کردند و به اموال عمومی آسیب رساندند و بسیجیان نورانی ما را به شهادت رساندند، امری بدیهی است و مورد اختلاف نیست. به علاوه این بسیجیان شهید که اکنون ما در پرتو فداکاری آنها و همرزمانشان در آسایشیم و مقاله می‌نویسیم و خانواده‌های آنها، حامی و پشتیبانی به نام نظام جمهوری اسلامی دارند و نیازی به حمایت امثال بنده ندارند.

ما از مقتولان و مظلومانی سخن می‌گوییم که حامی ندارند و عده‌ای می‌خواهند قتل و ظلم به آنها را به نام حفظ نظام و اهل باطل بودن توجیه کنند. اینجاست که سکوت جایز نیست و سخن علی ـ علیه السلام ـ به یاد می‌آید که وقتی به اوخبر رسید که لشکر معاویه به شهر انبار تعرض کرده و خلخالی را از پای یک زن یهودی و اهل ذمَه که تحت حمایت حکومت اسلامی است بیرون آورده‌اند فرمود: اگر یک مسلمان پس از شنیدن این واقعه از غصه بمیرد، از نظر من مورد ملامت نیست. اگر ما شیعه علی هستیم چگونه می‌توانیم درباره جنایات اخیر ساکت بمانیم؟! اگر از غصه بمیریم مورد ملامت نیستیم.

از اینها گذشته، ما می‌توانستیم این بحران را به گونه‌ای مدیریت کنیم که بسیاری از این شهادت‌ها و قتل‌ها و آسیب‌ها اتفاق نیفتد. می‌توانستیم آن هیجان عظیم معترضان را که به دنبال تبلیغات انتخاباتی و خصوصا مناظرات نامناسب و گاه ناجوانمردانه به اوج خود رسیده بود، با دادن چند مجوز تجمع و ادامه مناظرات درباره روند انتخابات در صدا و سیما به تدریج فرو بنشانیم و با مردم عادی که مسأله‌دار و دچار شبهه شده بودند و واقعا فکر می‌کردند که در انتخابات تقلب شده با احترام برخورد کنیم، آنگاه می‌دیدیم که مهار این بحران به دلیل رشد اجتماعی و هوش بالای مردم ما کار چندان مشکلی هم نبوده است.

شما به سکوت در برابر به خاک افتادن «بسیجی» معترضید، ولی ما علاوه بر آن، به بر خاک افکندن «بسیج» به خاطر رو در رو قرار دادن آن با مردم عادی معترضیم.

به خاطر داریم که چند سال پیش در سالگرد حادثه 18 تیر در حوالی دانشگاه تهران و کوی دانشگاه به مدت پنج شب گروهی از مردم در خیابان‌ها شعار می‌دادند و خودروها بوق می‌زدند و تجمعاتی برپا بود، اما در این پنج شب حتی یک قطره خون از بینی کسی نیامد، زیرا مدیریت آن بحران به عهده فرد عاقلی به نام قالیباف فرمانده وقت نیروی انتظامی بود. اما وقتی ما مدیریت بحران اخیر را به دست افرادی مانند طائب می‌دهیم که با باتوم بیشتر مأنوس است تا فکر و عقل و تدبیر، نتیجه همین خواهد بود. اگر مدیریت انتظامی این بحران به دست افراد عاقل و باتدبیری چون سرداران قالیباف، طلایی، صفوی و علائی بود آنگاه درمی‌یافتیم که مدیریت بحران یعنی چه.

نکته آخر اینکه نویسنده مقاله کیهان اینجانب را به پیروی از روش شهید آیت‌الله مطهری توصیه کرده است. این توصیه ناشی از شناخت ناقص ایشان از آن متفکر شهید است. آن بزرگوار در همان دو ماهی که پس از پیروزی انقلاب در قید حیات بود روی این گونه مسائل بسیار حساس بود. به خاطر دارم زمانی که سران رژیم گذشته را محاکمه و مجازات می‌کردند ایشان به عنوان نزدیکترین یار امام خمینی (ره) و رئیس شورای انقلاب، با آقای خلخالی تماس گرفتند و او را مورد عتاب قرار دادند که چرا با بازداشت شدگان بدرفتاری شده است و ما حق هیچ گونه تعرضی به آنها را نداریم، مجازات آنها همان است که دادگاه تعیین می‌کند.

به هر حال، در شرایط حساس امروز همه باید تلاش کنیم کشور را به سوی آرامش و کار و تلاش و تولید سوق دهیم.
کلام خود را با سخنی از امیر المؤمنین (ع) خطاب به مالک اشتر پایان می‌دهم:

«از خونريزى بپرهيز، و از خون ناحق پروا كن، كه هيچ چيز همانند خون ناحق عذاب الهى را نزديك و مجازات را بزرگ نمى‏كند و نابودى نعمت‏ها را سرعت نمى‏بخشد و زوال حكومت را نزديك نمى‏گرداند، و روز قيامت خداى سبحان قبل از رسيدگى اعمال بندگان، نسبت به خون‏هاى ناحق ريخته شده داورى خواهد كرد، پس با ريختن خونى حرام، حكومت خود را تقويت مكن، زيرا خون ناحق، پايه‏هاى حكومت را سست مى‏كند و بنياد آن را بركنده به ديگرى منتقل می‌سازد»
2 نوشته شده با خون در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط بنده ی خدا  | 

كمي عقبم ...

از جمله یاران خاص بزرگمهر، یکی بود که او را خواجه اسفندیار رهرو می‌گفتند. چندان که او دل به مهر بزرگمهر داشت، ارادت بزرگمهر به او صد چندان بود. و از فداکاریهای او آن بود که دختر خود را به پسر بزرگمهر به زنی داد و مجلسی ساده برپا داشتند و جز شربت و شیرینی، لقمه نانی بیش در میان نیاوردند.

و بزرگمهر می‌فرمود: ای‌کاش هزاران شغل نان و آبدار داشتم تا همه، او را می‌فرمودم که در بسیط عالم به شایستگی او کسی نیست. و این معنی، بزرگان دربار را گران می‌آمد. تا آنجا که در مجلسی زبان به اعتراض گشودند که در این مملکت چاکران بسیار هستند و اگر کار بر همین نهج رود، کسی را میل به خدمت نمی‌ماند. خاصه آنان که در رسیدن شما به این دستگاه مایه بسیار گذاشته‌اند، از سیم و زر و جان و سر. و اگر حرمت قرابت نگاه می‌دارید، شما را دل غمین‌ نباید بود که دختر او نزد شماست نه دختر شما نزد او! فرزند را بفرمایید به هر گونه که می‌پسندد مباشرت کند که هم پای اطاعت همسرش زیر سنگ است و هم دست طاعتش روی سینه.

بزرگمهر حکیم سر بر جیب تأمل فرو برد و به طرفة العینی برآورد و گفت: چاره این مشکل یافتم و بیش ازین اندوه مدارید که آسان شد. از آن مجلس شوری برخاست و هلهله آوردند و گفتند: نیکا بزرگمهرا که دل چاکران را با شادی و خرّمی آشتی داد. و پا بپا می‌کردند تا بدانند چه در سر دارد. بزرگمهر ایشان به صبر و استقامت بخواند و گفت: خواجه اسفندیار، نازنین ماست و فرشته روی زمین ما. او را رییس درگاه کردیم و بر شماست که هر روز پیش از آنکه به دستبوس ما آیید، پای او را به ادب بوسه دهید و شرط بندگی بجای آرید و اگر رخصت فرمود، شما را خواهیم دید.

مجلسیان چاره ندانستند جز تهنیت شغل جدید، مر خواجه اسفندیار را، به طوع و رغبت!

 

2 نوشته شده با خون در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 10:16 قبل از ظهر  توسط بنده ی خدا  |